۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

غم کُشی

دلم اين قدر گرفته که مي خوام يه جا تنها باشم و باصداي بلند گريه کنم. ديگه اين اشک هاي يواشکي نصفه شب اونم زير پتو ارضام نمي کنه. دلم مي خواد درجا همه غصه هامو بريزم دور و يه کم سبک شم. دلم مي خواد بدونم اصولاً به چه انسان هايي ميگن خوشبخت! چرا وقتي اين همه وقت براي اون روزي که بايد منتظر مي موني و غر مي زني و دلشوره مي گيري بعد که کم کم همه چيز در مسير خودش قرار ميگيره دچار احساس گيجي مفرط میشی. می دونی، من به کمی ایمان وامید نیاز دارم!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

ملاطفت

يه بار يکي به بسيج و سپاه و نیروی انتظامی وکلا همه ی زير دستاش دستور داد فتنه رو بخوابونيد، اونام توو خيابون با باتوم و شوکر و کابل به جون مردم افتادن. ريز و درشت مخالفينشون رو دستگير و زنداني کردن.تجاوز و شکنجه و اعدام کردن.بعد همون یکی دوباره سخنرانی کرد و ضمن تقدیر و تشکر توصیه کرد با مردم با ملاطفت برخورد کنید!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

دروغ بزرگ

من خيلي خوشحال و مطمئنم، آب توي دلم تکون نمي خوره!

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سال نو مبارک!

اينم ازهفت سين سبز خونه ي ما،با هنرمندي خودم!
الان يه دو ساعتي به تحويل سال مونده و من فقط يه آرزو دارم، اينکه سال بعد اين لحظه ها رو کنارم باشي و من با داشتنت خوشحال ترين دختر روي زمين بشم!


۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

دلتنگی

رفتنت با یک خداحافظی کال

تمام می شود

به همین سادگی برای تو

به همین زودی برای ما

باور کن هنوز

ب

ا

و

ر

م

نمی شود

که رفته ای!

من ماندم

و چند آلبوم عکس

مشتی خاطره

یک خروار حسرت!

کاش دوباره صدای خنده ت در خانه می پیچید

مادر دیگر گریه نمی کرد

و همه لباس سیاهشان را درمی آوردند

کاش خودت می آمدی

و از این کابوس تلخ بیدارم می کردی

کاش...

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

من و تی وی

یکی از خاصیت های باد و بارون اینه که ماهواره مون کلاّ قطع میشه.منم که عادت دارم موقع غذا خوردن حتماّ یه چیزی ببینم.واسه همینم رفتم سراغ رسانه ی میلی.از قضا یه برنامه ای داشت پخش میشد به اسم گلواژه!نه ببخشید گلبرگ با موضوع ازدواج.این برنامه مثل سایر برنامه های مفید و فرهنگی و جیگر تلویزیون تشکیل شده بود از:
یک دکور بی ریخت و بی تناسب
یک فقره مجری که همش لبخندهای دلبرانه تحویل ملت بده
یک روحانی با عبای کرم (که یعنی ما خیلی رافت اسلامی هستیم!)
یک شماره ی پیامک برای بییندگان بی شمار برنامه
خلاصه برنامه:
مجری: یکی از بینندگان درباره ی "عشق" در ازدواج پرسیدن، نظرتون چیه؟
مهمان برنامه:[یک لبخند ملیح] به به! واقعاّ سوال مهمیه.اصولا بین زن و مرد کشش و محبت خاصی وجود داره و در 95درصد موارد بینشون می تونه رابطه ی عاشقانه به وجود بیاد، البته پس از محرمیت!
[مجری یک نگاه متعجبانه میندازه و دو بار سر تکون میده و سه بار پلک میزنه]
اصولا از کرامات خداوند متعال اینه که یه فرشته ای داره به اسم "فرشته ی عشق" که به محض جاری شدن صیغه ی محرمیت، خداوند به این فرشته می گه برو و اینا رو عاشقشون کن(جان؟!)
[مجری کف می کنه]
پس توصیه ی من به جوونا اینه که برن با خانواده خواستگاری و ازدواج کنن، انشاله عشق هم در زندگی هاشون به وجود میاد.
مجری:بله، یکی از بینندگان تلفن کردن و گفتن خیلی این برنامه راهگشا بوده، لطفا زمانشو بیشتر کنید.حاج آقا باور کنید ما روزی هزار تا از این تلفنا داریم.بله بینندگان عزیز باور کنیدما نظرتون رو به مدیران شبکه انتقال میدیم.تا گلبرگی دیگه بدرود!
در اینجا ابروهای من تا منتهی الیه پیشونیم بالا میره و کلا نمی دونم چی بگم، فقط زنگ میزنم به آقای الف ببینم این همه قبلاّ کتب دینی مطالعه فرموده چیزی به اسم "فرشته ی عشق" به گوشش خورده یا نه که اونم ابروهاش تا منتهی الیه پیشونیش بالا میره و نمی دونه چی بگه!
در اینجا باید مراتب سپاس و امتنان آحاد ملت رو برای عزت خان ارسال کنیم که در صدا و سیمایش دین را آپ تو دیت می کند و همچنین مراجع عالیقدر که سکوت می کنند، کلاّ!

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

انسانم آرزوست!

اینجا ایران است
جایی که درد می زاید.جایی که باید برای پوشاندن معصیت های آدمیانش چادری از شرم،چادری سیاه تر از شب بر سر کشد.
اینجا ایران است
تو روی مبل لم داده ای دخترت با عروسکش بازی می کند، موهایش را نوازش می کنی.
شاید هم به پشتی تکیه داده ای و روزنامه ای جلویت باز است، حاج خانوم برایت چایی میاورد و تو فکر می کنی که فردا شب به خانه ی کدام صیغه ای ات بروی!
شاید روی تخت خوابیده ای،روزنامه را تا می کنی و روی زمین می اندازی.از پیروزی هایت نوشته و تو فکرت از ترس مشوش می شود
شاید...
اینجا ایران است
تو تلفن می کنی،دستورمی دهی.تو نیروهایت را آماده می کنی و تو تا
دندان مسلح "یا علی"گویان حمله می کنی
دشنام می دهی بلکه کمی از کینه های درونت خالی شود و به خیال خامت دروازه های بهشت را از هم اکنون برایت گشوده اند!
با دستان ناپاکت خون پاک ترین جوانان وطنم را می ریزی
سیراب نمی شوی؟!
اینجا ایران است
برادرم از درد ناله می کند، پیکر نیمه جانش روی زمین کشیده می شود و تو آن گوشه از شهوت قدرت مست می شوی
اینجا ایران است
وطن درد کشیده ی من، خاک بند بند جرح دیده ی من!
و باور کن که حیوانیت آشکارت دلم را لرزاند، نه از ترس! که از ایمان به راه سبزمان!