آقاي حراست دانشگاه به همراه همكارش توي حياط رژه مي ره و از كنار يكي از پسرا رد ميشه و رو به همكارش ميگه (( اه اه چه بوي گند عطري ميداد، ادكولن و خالي كرده روو خودش)) اون يكي ام با سر حرفشو تصديق مي كنه.
نتيجه: همه بايد در جامعه اسلامي بوي خوب عرق بدن.
رئيس دانشكده به سان يك موجود چهار پا سرش را ميندازد پايين در كلاس رو باز مي كنه و مي گه (( دخترا بيرون،ساعت 4 به بعد نميشه توو دانشگاه بمونيد)).استاد با چشمهاي از حدقه دراومده بهش نگاه مي كنه و كيفش را برمي داره و با عصبانيت بيرون مي ره.
نتيجه: اينكه بعد از تابستون بياي ببيني هرچي عمله و اكله دور برت بوده شدن رئيس و معاون زجر داره.خيلي!
۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه
بازگشت
خيالت تنهايم نمي گذارد
خيال بافي هايم!
وقتي هنوز از ذوق جور شدن بساط وصالمان
يك جيغ بنفش درست و حسابي
نكشيده م!
خيال بافي هايم!
وقتي هنوز از ذوق جور شدن بساط وصالمان
يك جيغ بنفش درست و حسابي
نكشيده م!
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
هنوز
نگاههاي بيپاسخ
پاسخهاي بينگاه
و نبض خجالت كودكانهاي كه بر صورتت ميدود
و من هنوز
همان دختركي را ميبينم
كه با سرطان رياي مردم شهر خو نگرفته است
و در منتهياليه شهر امپراطوري عشق را بنا نهاد
من هنوز طراوت را
در ميان خندههاي لبريزت كنكاش ميكنم
و صداقت را در ميان چين ابروان بيادعايت
***
كاش ميتوانستم به دلهرههاي عاميانه مردم شهر خو بگيرم
شهري كه خيابانهايش را با نامهاي مستعار ميشناسم
و ديگر بلندترين ساختمانش سي و دو طبقه ندارد
شهر من ديگر به آن عكسهاي زردرنگ آجري شبيه نيست
***
محبوب من
در رؤياهايم صبحي را ميبينم
كه پلكهايت همچون بالهاي باشكوه ققنوس
از سرزمين صورتت برميخيزند
و بر شانههاي خورشيد چشمانت آرام ميگيرند
در رؤياهايم مبهوت
هر روز اين صحنه را به تماشا نشستهام
۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه
آي کنت استند ايت!
نه واقعا کار و زندگي نداري؟
آخه وسط اين تحويل پروژه ي کوفتي
اومدي بست نشستي توو فکرم
جواب اين حواس پرت و اين دل تنگ و ميدي؟
۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه
زنان بدون مردان
پدر من آخه چطوري بگم وقتي من خيلي خيلي دوست دارم يه کاري رو انجام بدم
و تو خيلي خيلي مخالفي بعد آخر بحثمون در کمال آرامش و خونسردي ميگي
"اصلا وقتي شوهر کردي هرکاري دوست داشتي بکن"
چقدررررررررر مي سوزم!
اشتراک در:
پستها (Atom)