و آن گاه كه عاملان باتوم و تجاوز و كشتار را "آيات الهي" مي خواند!
با ربط از اينجا
۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه
از دوستت دارم ها
خوشبختي دقيقا از نگاهت شروع مي شود.از جايي كه مي خواهي چيزي را بگويي ولي سكوت مي كني، و من با تمام سلول هاي تنم مي فهممش!
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
غرغر
بزرگي را پرسيدند دوران "نامزدي" چون است؟
پاسخ داد از دور خيلي خوبه ولي از نزديك همچين چنگي به دل نمي زنه!
پاسخ داد از دور خيلي خوبه ولي از نزديك همچين چنگي به دل نمي زنه!
۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه
دانش گاه
آقاي حراست دانشگاه به همراه همكارش توي حياط رژه مي ره و از كنار يكي از پسرا رد ميشه و رو به همكارش ميگه (( اه اه چه بوي گند عطري ميداد، ادكولن و خالي كرده روو خودش)) اون يكي ام با سر حرفشو تصديق مي كنه.
نتيجه: همه بايد در جامعه اسلامي بوي خوب عرق بدن.
رئيس دانشكده به سان يك موجود چهار پا سرش را ميندازد پايين در كلاس رو باز مي كنه و مي گه (( دخترا بيرون،ساعت 4 به بعد نميشه توو دانشگاه بمونيد)).استاد با چشمهاي از حدقه دراومده بهش نگاه مي كنه و كيفش را برمي داره و با عصبانيت بيرون مي ره.
نتيجه: اينكه بعد از تابستون بياي ببيني هرچي عمله و اكله دور برت بوده شدن رئيس و معاون زجر داره.خيلي!
نتيجه: همه بايد در جامعه اسلامي بوي خوب عرق بدن.
رئيس دانشكده به سان يك موجود چهار پا سرش را ميندازد پايين در كلاس رو باز مي كنه و مي گه (( دخترا بيرون،ساعت 4 به بعد نميشه توو دانشگاه بمونيد)).استاد با چشمهاي از حدقه دراومده بهش نگاه مي كنه و كيفش را برمي داره و با عصبانيت بيرون مي ره.
نتيجه: اينكه بعد از تابستون بياي ببيني هرچي عمله و اكله دور برت بوده شدن رئيس و معاون زجر داره.خيلي!
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه
بازگشت
خيالت تنهايم نمي گذارد
خيال بافي هايم!
وقتي هنوز از ذوق جور شدن بساط وصالمان
يك جيغ بنفش درست و حسابي
نكشيده م!
خيال بافي هايم!
وقتي هنوز از ذوق جور شدن بساط وصالمان
يك جيغ بنفش درست و حسابي
نكشيده م!
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
هنوز
نگاههاي بيپاسخ
پاسخهاي بينگاه
و نبض خجالت كودكانهاي كه بر صورتت ميدود
و من هنوز
همان دختركي را ميبينم
كه با سرطان رياي مردم شهر خو نگرفته است
و در منتهياليه شهر امپراطوري عشق را بنا نهاد
من هنوز طراوت را
در ميان خندههاي لبريزت كنكاش ميكنم
و صداقت را در ميان چين ابروان بيادعايت
***
كاش ميتوانستم به دلهرههاي عاميانه مردم شهر خو بگيرم
شهري كه خيابانهايش را با نامهاي مستعار ميشناسم
و ديگر بلندترين ساختمانش سي و دو طبقه ندارد
شهر من ديگر به آن عكسهاي زردرنگ آجري شبيه نيست
***
محبوب من
در رؤياهايم صبحي را ميبينم
كه پلكهايت همچون بالهاي باشكوه ققنوس
از سرزمين صورتت برميخيزند
و بر شانههاي خورشيد چشمانت آرام ميگيرند
در رؤياهايم مبهوت
هر روز اين صحنه را به تماشا نشستهام
اشتراک در:
پستها (Atom)